حدیث آرزومندی

از هر دری سخنی

عصر یک جمعه دلگیر،

                دلم گفت بگویم،

                                بنویسم،

                                     که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

                                                            چرا آب به گلدان نرسیده است؟

و هنوزم که هنوز است،

             غم عشق به پایان نرسیده است؟

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید؛

                              بنویسد؛

                                   که هنوزم که هنوز است،

                                               چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

                                                و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

... عصر این جمعه دلگیر،

               وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس؛

                                                           تو کجایی گل نرگس؟


نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |


 
 
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
                                       مرحوم حسین پناهی
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

 
سخنی زیبا از دکتر شریعتی تقدیم به همه دوستان : 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، ازگفتن امروز 

پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم

 مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت  بکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد، اگر نگاهش را دوست داشتی ؛

 توی رقص اگر پا‌به‌ پایت آمد، اگر هوایت را داشت، اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند ...

 توی جلسه ،اگر حرفی را گفت که حرف تو بود، اگر استدلالی کرد که تکانت داد...

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود، اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را  نشانت داد

 برای یکی، یک "دوستت دارم "خرج می‌کنی برا ی یکی، یک "دلم برایت تنگ می‌شود" خرج می‌کنی! یک،" چقدر زیبایی" یک ،"با من می‌مانی؟" و...

 بعد می‌بینی آدم‌ها از توفاصله می‌گیرند، متهمت می‌کنند به هیزی… به بی جنبه بودن نسبت به اعتماد آدم‌ها!

 سوء استفاده کردن، به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند ....

نوشته شده در شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

پای خود را رها کنید

hamtaraneh.com

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند.

حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود هیچ تلاشی نخواهد کرد.

پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

اولین روز ...... به خاطر داری؟
 
 
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
دکتر علی شریعتی
 
نوشته شده در شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

نه مرادم نه مریدم ،

نه پیامم نه کلامم،


نه سلامم نه علیکم،


نه سپیدم نه سیاهم.


نه چنانم که تو گویی،


نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

 
نه سمائم،


نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم


نه سرابم،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،


نه گرفتار و اسیرم،


نه حقیرم،


نه فرستاده پیرم،


نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم، نه بهشتم

چنین است سرشتم


این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،


نه‌ نوشتم،


بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،


نه به های است و نه هو،


نه به این است و نه او،


نه به جام است و سبو...


گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،


تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،

 
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...

 
خود تو جان جهانی،


گر نهانی و عیانی،


تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

 
تو ندانی ...


که خود آن نقطه عشقی


تو اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای ،

نه یک پای،

همه‌ای

با همه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی.

تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی،

به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و

نترسیدی و بیدار شدی،

در همه افلاک بزرگی،

نه که جزئی ،

نه چون آب در اندام سبوئی،

خود اوئی،

به‌خود آی

تا بدرخانۀ متروکۀ هرکس ننشینی

و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود

هیچ نبینی

و گل وصل بچینی

به‌خود آی...

 

( شاعر؟؟؟)سوالهر کی که شما بگین!چشمک

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

 
خانمــی با همســــــرش گفــت اینچنیـــــن :
کای وجــــــودت مــــایه ی فخـــــر زمیــــــن !
ای که هستـــی همســـری بس ایــــده آل !
خواهشــــی دارم .. مکُــــن قال و مقـــــال !
هفــــت سیـــــن تازه ای خواهــــــم ز تـــــو
غیـــــــر خرج عیـــــد و ...  غیــــر از رختِ نو
"سین" یک ، سیّاره ای ، نامــــش پـــــراید

تا برانـــــــــم مثـــــــل بـــــرق و مثــــــل باد
"سین" دوم ، سینــــه ریـــــزی پُر نگیـــــــن
تا پَــــرَد هــــوش از سر عمّـــــه شهیــــن !
"سین" سوم ، یک سفـــــر سوی فـــــرنگ
دیـــــــــدن نادیــــــــده هـــــــای رنـگ رنـگ
"سین" چارم ، ساعتی شیـــــک و قشنگ
تا که گویـــــم هست سوغـــات فرنــــــگ !
"سین" پنجـم ، سمــــع دستـــورات مــن !
تا ببالــــــم مـــــن به خــود ، در انجمــــن !
....
آنگه ، آن بانـــــو ، کمـــــــی اندیشــــه کرد
رندی و دوز و کلَـــــــــک را پیشــــــــه کرد !
گفــــــت با ناز و کرشمـــــه ، آن عیـــــال !!
من دو  "سین" کم دارم ، ای نیکـو خصال !
....

گفت شویش : من کنــــــــــون یاری کنم
با عیال خویـــــــــش ، همکـــــاری کنم !!
"سین" ششم ، سنگ قبـــری بهر من !
تا ز من عبـــــــرت بگیرد مـــــــــرد و زن !
"سین" هفتم ، سوره ی الحمد خوان ...
بعد مرگــــــم ، بَهر شــــوی بی زبان !!!



 

برای همه شما عزیزان و دوستان آرزوی سالی سرشار از موفقیت و پیروزی رو دارم.

به امید دیدار در سال نو با اندیشه های نو ، ذهنی مثبت و توانی مضاعف
بای بای

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

 

حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.

شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی،

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.

بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند

گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.

مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.

به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند

 

گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

Design By : Night Melody