حدیث آرزومندی

از هر دری سخنی

و اما روزگار ما
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  
شب بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود، حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن می کند . او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهایش ژل می زند..
 موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است  کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند چون او با پطروس چت می کرد. پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. روزی پطرس دید که سد سوراخ شده است اماانگشت او  درد می کرد چون زیاد چت کرده بود...
او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم ختم او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید کوه ریزش کرده است اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. او  چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها بررخورد کرد و منفجر شد تمام مسافرا ن و کبری مردند اما ریز علی بدون توجه به خانه بازگشت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی بود که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلاً حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیرکند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. آخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو هم گله ای ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به این دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ دیگر وجود ندارد...
 
بر گرفته از سخنرانی دکتر انوشه(روانشناس) در دانشگا ه علوم پزشکی ایران
 

کلمات کلیدی: موضوعات اجتماعی
 
روز دوستی
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  

مامان اغلب حرفای خیلی قشنگی میزنه انقدر قشنگ که تا همیشه توی ذهن آدم حک میشه یکی ازجملات جالبش اینه که "نمیشه گفت چه روزی خوبه و چه روزی بد نمیشه گفت چه چیزی خوشه و چه چیز ناخوش اینها همه نسبیه ممکنه خوشی تو ناخوشیه یکی دیگه باشه و روز خوش تو روز ناخوش برای یکی دیگه از قدیم گفتن یکی روز چهارشنبه پول پیدا میکنه و دیگری همون روز پولشو گم میکنه!!پس چهارشنبه برای اونکه پیدا کرده روز خوش و برای اونکه گم کرده روز بد و تلخی میشه...

چند ساله که ولنتاین بعنوان روز عشق و دوستی از فرهنگ غرب به فرهنگ ما رسوخ کرده ما هم که مردمی عشقه کلاس!!!!!عاشقه بازپروری تجدد و تمدن خارجه ای!!!از این روز بشدت استقبال کردیم جوری که دیگه همه کوچه و بازار برای این روزآراسته میشه و شکلات و عروسکهای سرخ و سفید توی ویترینها موج میزنه جوری که از بچه سه ساله که هنوز روز تولدشو نمیدونه چه روزیه وقتی بپرسی امروز چه خبره؟با زبون کج و کوله خودش میگه" ولمتانه"!!!

به نظر من بقول مامان اینم نسبیه!یکی توی این روز عاشق میشه یکی فارغ!!یکی هم برای تداوم عشق و دوستیش با دادن هدیه و گل این روزو یاد آوری میکنه. اما نفس عمل هر چی باشه قشنگه چه غربی باشه چه شرقی چه سپندارمذگان پارسیان باشه و چه ولنتاین کاتولیک و ...چون پاسداشت عشق و دوستیه قابل احترام و تقدیره

از ٢۵ بهمن  (ولنتاین روز عشق و دوستی) تا ٢٩ بهمن( سپندار مذگان روز عشق و محبت ایرانیان باستان) به همه دوستان چه عاشق و چه فارغ ! مبارک باشهقلب


کلمات کلیدی: موضوعات اجتماعی
 
صدایت رنگ اندوه است...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  

 

                                      

چه غربت باری ای پاییز
صدایت رنگ اندوه است
دلم را مست غم کردی
ولی من دوستت دارم

در این شب های پر آشوب
که بر جانم به جز اندوه
فقط تصویرها مانده ،
عجب بی مهری ای پاییز
ولی من دوستت دارم

من این سو خفته بر تختی
کنارم دیگران خفته
هزاران چشم ، بارانی
کمی آنسوتر از فریاد
ز مویه ، موی ، آشفته
ولی من دوستت دارم

سفر در پیش و من بی تاب...
کمی آنسوتر از دیوار ،
عبث این التماس من
خدای خسته را تا سر
برآرد شهریار از خواب ...
دلم مشکی به تن دارد
ولی من دوستت دارم

به دل تشویش بعد از من
که یاران را خداحافظ ...
مبادا بشکند سوگند
مبادا شعر ، بی حافظ
مبادا حوض من بی آب
مبادا شام بی مهتاب
مرا نومید می خواهی ...
ولی من دوستت دارم

در این طوفان ، من و فریاد
که پاییزم ببرد از یاد
برفت از یاد آذرها
و این شب های تاریکم ،
نیامد عطر آن لیمو
چنینم ، چشم ها بی سو
چنین از داغ و از اندوه
جنون کردی به جام من ...
ولی من دوستت دارم
                                      سروده " حامد تقدسی"

 


کلمات کلیدی: شعر ،موضوعات اجتماعی
 
دلنوشته...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٧  

دیروز یه مجلس ختم بودم

مجلس ختم یه آقای خیلی به قول معروف مایه دار و سر شناس

سنش؟جوون حدود 45 و علت مرگ انقدر عجیب که روحانی مسجد نمی تونست درست بیان کنه فقط گفت مشکلات مختلف از پا در آوردش!!اره خیلی عجیب بود

انقدر از سران و بزرگان سیاسی و اجتماعی و زعمای سرمایه دار توی این مجلس بودن که...

شاید تعجب کنید که چرا این مطلبو دارم میگم اما فقط یه نکته منو توی بهت عجیبی فرو برده

این آقا با همه موقعیت خوب و مطلوب و آرمانیش با وجود داشتن همسر و دو فرزند" عاشق شده بود"!!!  باور کنیدراست میگم

عشقی که سر به رسوایی گذاشت و انقدر پیش رفت که  به وصال انجامید و سرانجام به مرگش ختم شد!!

دیروز توی مسجد فضا برام خیلی سنگین بود عکس اون مرحوم برام تداعی زندگیش بود و بغض غریبی داشتم.همش این فکر توی ذهنم دور میزد که" چی باعث شد که با وجود داشتن همه چیز انقدر یه آدم غرق در عشق بشه که در عنفوان زندگی وزمانی که تازه شیرینی زندگی براش شکوفا شده به پای یه عشق بسوزه؟؟؟؟؟

علتش چی بود؟ آیا ارزش داشت که توی این سن با داشتن همه چیز چند تا خانواده داغدارت باشن؟؟

کاش جسارتشو داشتم و تا زنده بود و روزهایی که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد این سوالو میپرسیدم و اون مرحوم هم جوابمو میداد...

فریاد بچه هاش توی گوشمه: بابای مهربون...

درست میگفتن اون مرحوم واقعا پدر مهربونی بود

خدا رحمتش کنه...

 


کلمات کلیدی: دلنوشته ها...
 
پاسخ جالب به خواستگاری
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  

 

مریلین مونرو

 

گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

 

آلبریت اینشتین در دوران جوانی


کلمات کلیدی: داستان
 
معجزه عشق...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سالها پیش در کشور آلمان زن و شوهری زندگی می کردند که آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر کوچکی در جنگل نظر آنها را به خود جلب کرد...

بقیه در ادامه مطلب...

 


کلمات کلیدی: داستان
 
معنای فریاد...
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧  

استادى از دانشجویانش سوال کرد:ما وقتى عصبانى هستیم
داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند
می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در

آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از
دست می‌دهیم.

استاد پرسید:اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم
درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که
خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا

پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى
نکرد.

سرانجام استاد چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند،

قلب‌هایشان ازیکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌هابراى این که فاصله را جبران کنندمجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و

آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.


سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى
می‌ا
فتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

 فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است .

 

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

 آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند

و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام،

حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر
نگاه می‌کنند.

این هنگامى است که دیگر

هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک ومهربان شود.فرشته

 

 


کلمات کلیدی: موضوعات اجتماعی
 
سرگذشت لباس فارغ التحصیلی
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳  

می خوام کمی درباره لباسی صحبت کنم که من و احتمالا خیلی از شما به کسوت این لباس آراسته شدید و یا در آینده خواهید شدو اونم لباس فارغ التحصیلیهلبخند

شنلی بر دوش!( به مثابه داستان شنل قرمزی دوران کودکیچشمک)کلاهی بر سر و کاغذی لوله شده و یا احتمالا تقدیر نامه ای دردست!درسته !همون لباسی که اخیراً توی مهد کودکها و یا دوره پیش دبستانی  رایج شده وبعد از اتمام یکساله بر تن کوچولوهای عزیز میکنن و ازشون عکس میگیرن!!ماچ

حالا حساب کنید که این کوچولوها چقدر از ما جلوترن!!تعجب

امروز مطلب جالبی داشتم در خصوص اساس و پایه این لباس و به عبارتی شأن نزول این جامه بر جامعه دانشگاهیه ما.خیال باطل

شاید شما قبلا شنیده باشید ،اما برای من خیلی جالب و جدید بود که فهمیدم سرگذشت این لباس چی بوده.

 میدونید چرا لباس فارغ التحصیلی توی کل جهان این شکلیه ؟!
یک نمونه دیگر از ارزشهای ایرانی که خود ما آنرا نمی شناسیم ردای فارغ التحصیلی است. لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یک دانشجو در دانشگاههای خارج از کشور می خواهد مدرک دکترای خود را بگیرد، یک لباس بلند مشکی به تن او می کنند و یک کلاه چهارگوش که از یک گوشه آن یک منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

هنگامی که از ما سوال می شود که این لباس و کلاه چیست؟ چه پاسخی میدهید؟! هنگامی که از یک اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریکایی سوال شود این لباس چیست که شما تن فارغ التحصیلانتان می کنید می گویند ما به احترام "Avicenna" "آوی سنا" پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم.

آنها به احترام "Avicenna" "آوی سنا" که همان "ابن سینا"ی ماست که لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می کنند. آن کلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی که ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می کردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریکا علامت یک آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و کلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم !!


کلمات کلیدی: اطلاعات عمومی